معجزه ی کوچولوی خدای بزرگ و مهربون، امروز اولین روز از هفته ی سی و نهم رو با هم تجربه کردیم.
ملوسک عزیزم، دارم به خودم می قبولونم که تا اومدنت به این دنیا دیگه چیزی نمونده و این یعنی نهایت خوشبختی من. تو قراره تا 4 روز دیگه بیای و جمع ما رو منور کنی.
امروز رفته بودم همون بیمارستانی که قراره تو به امید خدا اونجا به دنیا بیای. باید نوار قلبتو میگرفتن و من چقدر خوشحال و نگران بودم...خوشحال از اینکه برای مدتی حدود 20 دقیقه ضربان قلبت گوش منو نوازش می کرد و نگران از اینکه مبادا قلب کوچیکت یه وقتی آزرده باشه و جواب تست ، زبونم لال ، خوب نباشه...ولی باز هم لطف خدا شامل حال من شد و تو منو از نگرانی درآوردی...
امروز خانوم دکتر مهربونت نامه ی بستری و عمل رو واسه بیستم همین ماه نوشت و من شوق پرواز کردن رو در خودم احساس کردم...ولی نگرانیهای من نمیدونم چرا تمومی نداره...همش نگران قند خونم هستم ...البته نه بخاطر خودم بلکه بخاطر تو نگرانم....حاضرم بدترین شرایط جسمی رو داشته باشم ولی تو سالم باشی ...سالم و سرحال...
دخترکم ، هیچوقت فکر نمی کردم که روزای آخر باهم بودنمون ، اینقدر منو حساس و کلافه بکنه....اینکه تا 4 روز دیگه تو میای توی بغلم حس خیلی خیلی خوبی رو به من القا می کنه ولی اینکه دیگه توی دل من نیستی و واسه من وول نمیخوری یه حالت غریبی بهم میده...از طرفی واسه اومدنت دارم لحظه شماری می کنم....نمیدونم کدوم احساسم واقعیه. یا کدوم احساسمو جدی بگیرم و کدوم رو سرسری؟؟؟!!!!
عروسک نازم، خیلی حرفا دارم که برات بنویسم...نمیدونم چرا موقع نوشتن که میشه انگشتام در برابر اون چیزی که باید بنویسن عاجز میشن.میخواستم واست بگم که من ممکنه نتونم بهترین مامان دنیا واست باشم ولی همه ی تلاشم رو تا حالا کردم و از این به بعد هم میکنم....هیچ منتی هم در کار نیست...بخاطر دل خودم این کارا رو میکنم...بابات هم که در نوع خودش بی نظیره...خوش بحالت که همچین بابای مهربون و فرشته ای داری...بعدها خودت به همه ی این حرفای من می رسی...
نازگل مامان و بابا، از من نرنج که تا حالا تو رو به اسم صدا نکردم ، توی دلنوشته ی دهم اسمت رو صدا میزنم...ولی اینو بدون که بدون اسم هم تو همه کس و همه ی جون مامانی ...