درباره نویسنده
خانوم کوچولو
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • خانوم کوچولو
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دلنوشته ی نهم
  • دلنوشته ی هشتم
  • دلنوشته ی هفتم
  • دلنوشته ی ششم
  • دلنوشته ی پنجم
  • و باز هم عکس
  • عکس
  • دلنوشته ی چهارم
  • دلنوشته ی سوم
  • دلنوشته ی دوم
  • دل نوشته ی اول
  • چشم به راه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • برای قندکم
  • جیجی بیلی
  • خاطرات گاه به گاه
  • دختر خوشگلم آرام
  • روژين كوچولوي مامان
  • ماجراهاي من و زندگي من
  • و.. زندگی مشترک
  • یه مهمون کوچولو به نام چه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

چشم به راه
دلنوشته ی نهم
نویسنده: خانوم کوچولو - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۱

 معجزه ی کوچولوی خدای بزرگ و مهربون، امروز اولین روز از هفته ی سی و نهم رو با هم تجربه کردیم.

ملوسک عزیزم، دارم به خودم می قبولونم که تا اومدنت به این دنیا دیگه چیزی نمونده و این یعنی نهایت خوشبختی من. تو قراره تا 4 روز دیگه بیای و جمع ما رو منور کنی.

 امروز رفته بودم همون بیمارستانی که قراره تو به امید خدا اونجا به دنیا بیای. باید نوار قلبتو میگرفتن و من چقدر خوشحال و نگران بودم...خوشحال از اینکه برای مدتی حدود 20 دقیقه ضربان قلبت گوش منو نوازش می کرد و نگران از اینکه مبادا قلب کوچیکت یه وقتی آزرده باشه و جواب تست ،  زبونم لال ، خوب نباشه...ولی باز هم لطف خدا شامل حال من شد و تو منو از نگرانی درآوردی...

امروز خانوم دکتر مهربونت نامه ی بستری و عمل رو واسه بیستم همین ماه نوشت و من شوق پرواز کردن رو در خودم احساس کردم...ولی نگرانیهای من نمیدونم چرا تمومی نداره...همش نگران قند خونم هستم ...البته نه بخاطر خودم بلکه بخاطر تو نگرانم....حاضرم بدترین شرایط جسمی رو داشته باشم ولی تو سالم باشی ...سالم و سرحال...

دخترکم ، هیچوقت فکر نمی کردم که روزای آخر باهم بودنمون ، اینقدر منو حساس و کلافه بکنه....اینکه تا 4 روز دیگه تو میای توی بغلم حس خیلی خیلی خوبی رو به من القا می کنه ولی اینکه دیگه توی دل من نیستی و واسه من وول نمیخوری یه حالت غریبی بهم میده...از طرفی واسه اومدنت دارم لحظه شماری می کنم....نمیدونم کدوم احساسم واقعیه. یا کدوم احساسمو جدی بگیرم و کدوم رو سرسری؟؟؟!!!!

عروسک نازم، خیلی حرفا دارم که برات بنویسم...نمیدونم چرا موقع نوشتن که میشه انگشتام در برابر اون چیزی که باید بنویسن  عاجز میشن.میخواستم واست بگم که من ممکنه نتونم بهترین مامان دنیا واست باشم ولی همه ی تلاشم رو تا حالا کردم و از این به بعد هم میکنم....هیچ منتی هم در کار نیست...بخاطر دل خودم این کارا رو میکنم...بابات هم که در نوع خودش بی نظیره...خوش بحالت که همچین بابای مهربون و فرشته ای داری...بعدها خودت به همه ی این حرفای من می رسی...

نازگل مامان و بابا، از من نرنج که تا حالا تو رو به اسم صدا نکردم ، توی دلنوشته ی دهم اسمت رو صدا میزنم...ولی اینو بدون که بدون اسم هم تو همه کس و همه ی جون مامانی ...

نظرات ()



دلنوشته ی هشتم
نویسنده: خانوم کوچولو - جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱

 نازنازکم، امروز سومین روز از هفته ی 38 رو با همدیگه پشت سر گذاشتیم ...و تا دقایقی دیگه چهارمین روز رو شروع می کنیم.

 اینروزا حس غریبی دارم...روزای آخر تو دل من بودن رو داری می   گذرونی ..نمیدونم تا حالا مامان خوبی برات بودم یا نه ولی باور کن تمام سعی و تلاشم رو کردم که به تو سخت نگذره و راحت باشی...همه ی سختی ها رو به جون خریدم تا تو، این 39-40 هفته ای رو که توی دل من سر میکنی اذیت نشی...البته استرس داشتن توی این دوران جزئی از بارداریه...که اونو باید به من ببخشی مادر...

 دخترک نازم، فقط نه روز به پاگذاشتنت به دنیای ما آدما مونده...حس و حالم خیلی عجیبه...باور کن شبا دلم نمیخواد بخوابم. میخوام لحظه به لحظه ی با تو بودن رو با تمام وجودم قورت بدم و دوباره با تو بودن رو حس کنم...تکونای قشنگتو که نمیدونم آیا تکون آخره یا بازهم واسه من تکون میخوری رو دوست دارم بیشتر و بیشتر حس کنم...

اینروزا همش این شعر توی ذهن من دور میخوره که:

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز می لرزد دلم دستم

باز چون دیوانه ام  مستم

باز، گویی در جهان دیگری هستم...

عروسک قشنگم، اتاقت کاملاً آماده شده و همه چیز واسه اومدنت به این دنیای خاکی مهیاست...

مامان تنبلت رو ببخش که حوصله ی آپلود کردن عکسای زیادی رو نداره...چندتا دونه عکس آپلود کردم که میذارم اینجا تا کسایی که دوستت دارن عکسای اتاقتو ببینن..


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دلنوشته ی هفتم
نویسنده: خانوم کوچولو - دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳٩٠

 

 دخترکم امروز ششمین روز از هفته ی سی و ششم را با هم پشت سر گذاشتیم...

 ملوسکم فردا اول فروردینه و روز اول عید...روز تولد مامانی هم هست...عیدامسال بیشتر از سالهای قبل واسم جذابیت داره ..آخه امسال تنها  نیستم و تو ،  وسط دلم جا گرفتی و همین روزاست که به دنیا بیای...

 عیدونه ی مامان، این دلنوشته نه واسه منه نه واسه تو . اینو میخوام به یه  فرشته تقدیم کنم ... فرشته ای که از همه ی فرشته هایی که خدا آفریده ، مهربونتره...فرشته ای که اگه توی این 8-9 ماه نبود معلوم نبود که منو تو همینطور سالم و سرحال این دوران رو میتونستیم پشت سر بذاریم یا نه...این فرشته کسی نیست غیر از بابای مهربون تو...

 بارها و بارها با خودم فکر کردم که آیا همه ی مردایی که در شرف بابا شدن هستن اینقدر از خودگذشتگی میکنن و همه ی سختی ها رو به جون میخرن یا نه؟

 حسین جان ، در تمام مدت این چندماه خصوصا 3-4 ماه اول که حال من خیلی خیلی بد بود تنها تو  کمک دست من بودی. هر بار که حال من بد می شد، تو مهربونتر از یه مادر دست منو میگرفتی و کمکم میکردی.من گریه می کردم و تو اشکامو پاک میکردی...من آه و ناله میکردم و تو دلداریم می دادی...من شبا نمی خوابیدم و تو مراقب من بودی ...هرچی جلوتر میرفتیم من کم طاقت تر    می شدم و تو صبورتر...من غر می زدم و تو هیچ نمی گفتی ...تازه آرومم هم میکردی ....گاهی به تو هم غر می زدم ولی تو لبخند می زدی و چشم 

می بستی...در تمام این مدت یکبار نازکتر از گل به من نگفتی ...همیشه با من مدارا کردی و نگرانم بودی...با تمام وجودم میگم که نذاشتی  حتی یکبار آب توی دل من تکون بخوره...

 توی این مدت هم کار بیرون از خونه ، هم مسئولیت خونه و هم خرید خونه با تو بود...خسته از سرکار که برمی گشتی به همه ی این کارا می رسیدی و حتی نمیذاشتی که من دست به کاری بزنم...هیچوقت یادم نمیره که حتی لیوان آب رو هم واسم پر می کردی تا واسه آب خوردن هم راحت باشم...

 هیچ کس غیر از من و خدای خودم این چیزا رو نمی دید...حتی وزن کم کردنتو هم کسی نفهمید...ولی من خوب میدونستم که وزنت داره کم و کمتر میشه...وقتایی که بعد از کلی کار کردن ، دستتو به کمرت می گرفتی و کمرتو صاف میکردی ، تا ناکجا آباد دلم ، می سوخت و یواشکی گریه می کردم...سعی می کردم کمک دستت باشم ولی با وجود کمردرد و پادرد، کار زیادی نمیتونستم بکنم...فقط از خدا میخواستم که کمکم کنه این بچه رو بتونم صحیح و سالم به دنیا بیارم تا گوشه ای از زحمات تورو جبران کنم هرچند زحمتهایی که توی این مدت کشیدی قابل جبران نیست...

 حسین جان ، بخاطر همه ی کارایی که توی این مدت برای من کردی ازت ممنونم و دست تو رو میبوسم...البته اینایی که گفتم فقط گوشه ای از کارای زیادت بود...آز ته دل از خدا میخوام که بچه مونو به سلامتی بذاره توی بغلمون تا کمی از خستگی این مدت از تنت در بره عزیزم...

 از خدا میخوام به تو هم سلامتی و طول عمر بده و سایه ی تو ، تا همیشه بالای سر من و دخترمون باشه عزیزم.

نظرات ()



دلنوشته ی ششم
نویسنده: خانوم کوچولو - چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠

دلبرکم ، امروز اولین روز از هفته ی 35 رو شروع کردیم...

 از اول هفته مرخصی من شروع شد و رسماً من و تو خونه نشین شدیم...از اینکه ما دوتا تنهایی از صبح تا عصر با همدیگه هستیم خیلی لذت می برم... اینروزای آخر احساس میکنم نگرانیام درباره ی تو بیشتر شده... همش میترسم مبادا اتفاقی بیفته و واسه تو بد بشه...

 فکر می کردم هرچی جلوتر برم و تو بزرگتر بشی همه چیز دوران بارداری واسم عادی میشه و قابل قبول...ولی انگاری هرچی جلوتر میرم همه چیزش تازه تر میشه واسم...حتی تکون خوردنای تو که هنوز  هم جیغ منو از ذوق در میاره....دارم فکرمیکنم که آیا بعدها دلم واسه تکون خوردنات تنگ میشه یا نه؟البته الان تنها چیزی که واسم مهمه اینه که تو صحیح و سالم بیای توی بغلم...باور کن غیر از این هیچ آرزویی توی دلم نیست....

 دخترکم، واست مینویسم تا احساس منو بعدها بخونی...شاید بعدها نتونم به این راحتی  واست حرف بزنم...تو قراره همه ی زندگی من و بابابشی...انتظار زیادی ازت ندارم فقط   میخوام که باشی و همه ی زندگیمون بشی...

 هر چه هستی باش ، اما کاش...

  نه ...اما نه ....جز اینم آرزویی نیست...

 هر چه هستی باش، اما باش...

 دیوانه وار دوستت دارم...آنقدر که هیچ حدومرزی واسه دوست داشتنم نمیتونم پیدا کنم...

 عروسکم ، عروسک نانازم اینروزا حسابی تنبل شدم...هنوز اتاقتو نچیدم ... همه ی وسایلت آماده شدن حتی سرویس خوابتو هم آوردن و نصب کردن ولی من از این میترسم که مبادا کاری بکنم و خسته بشم و واسه تو بد بشه...اینه که گذاشتم هفته ی آینده که خاله جون از اصفهان اومدش اینجا ، بیاد و اتاقتو مرتب کنه...خدا کنه تا اون موقع هوس بیرون اومدن به سرت نزده باشه مامان جونم...

نظرات ()



دلنوشته ی پنجم
نویسنده: خانوم کوچولو - جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠

سلام دلبر مادر

امروز سومین روز از هفته ی 32 رو پشت سر گذاشتیم..نمیدونم چطوری احساسمو به زبون بیارم...فقط میتونم بگم که اینروزها معنی عشق رو کاملا دارم متوجه میشم...عشقی که خودمم نمیدونم چه رازی داره که ثانیه به ثانیه بیشتر و بیشتر میشه...

همه کس مادر، اینروزا همه به مامانی میگن دیگه چیزی به اومدن دخملی نمونده ولی نمیدونم چرا به نظرم خیلی مونده...یا من کم طاقت شدم یا واقعا مدت زمان زیادی واسه بغل کردنت مونده...

مامان تصمیم گرفته تا دو هفته ی دیگه بره سرکار و بعدش بمونه توی خونه استراحت کته...البته همون روزا قراره سرویس خواب نازت رو بیارن...اینه که مامان کلی کارداره اون روزا  باید وسایلتو بچینه...از ته دل از خدا میخوام این روزای باقیمونده به خیر و خوشی بگذره و تو صحیح و سالم پا به این دنیا بذاری...دنیایی که علیرغم تمام بدیها و سختیها میخوام واست بهترین دنیا باشه...مطمئن باش  هرکاری میکنم تا از زندگی توی دنیای ما آدما لذت ببری...حتی اگه به قیمت جونم باشه...

دوستت دارم و این کارا رو بخاطر همون حس قشنگ دوست داشتن میکنم...نمیدونم چی صدات کنم فقط همینو بگم که تو هنوز نیومده نفس مامان شدی...و بدون نفس زندگی بی زندگی...پس همچنان نفس مامان بمون و همبازی عشق مامان باش...

فدای تو بشه مادری که لحظه به لحظه عشق رو با معانی مختلفش تجربه میکنه...

نظرات ()



و باز هم عکس
نویسنده: خانوم کوچولو - چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٠

 

http://128.7.img98.net/out.php/i201602_img-0370.jpg

http://128.7.img98.net/out.php/i201603_img-0382.jpg

http://128.7.img98.net/out.php/i201604_img-0395.jpg


http://128.7.img98.net/out.php/i201605_img-0398.jpg

 http://128.7.img98.net/out.php/i201606_img-0403.jpg

 

نظرات ()



عکس
نویسنده: خانوم کوچولو - چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٠

اینا هم عکس یه سری دیگه از لباسا و وسایلته مادر جون

 

 http://128.7.img98.net/out.php/i201569_img-0365.jpg

http://128.7.img98.net/out.php/i201570_img-0368.jpg

http://128.7.img98.net/out.php/i201571_img-0377.jpg


http://128.7.img98.net/out.php/i201572_img-0373.jpg

http://128.7.img98.net/out.php/i201573_img-0391.jpg

نظرات ()



دلنوشته ی چهارم
نویسنده: خانوم کوچولو - چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٠

دختر گلم سلام

امروز دومین روز از هفته ی سی ام رو با هم پشت سر گذاشتیم...

اینروزا خیلی قند عسل شدی مامان...میدونی چرا؟ آخه قند مامانو یهو بردی بالا و مامان فعلا دیابتی شده...همش تورور قندک مامان صدا میکنم...تو شیرینی تر مامان شدی اینروزا....

چند روز پیش از یه سری لباس و وسایلت عکس گرفتم...البته تنها بودم و جابجا کرن وسایل واسم سخت بود...اینه که توی شلوغی اتاق هر طوری بود چندتا عکس گرفتم...ولی منتظرم سرویس خواب قشنگت بیاد تا اتاقتو بچینم و اون موقع عکسای خوشگل خوردنی بگیرم...فعلا این عکسا رو از من داشته باش تا روزی که بتونم اون عکسا رو بگیرم.

مامان فدای قد و بالای تو بشه عزیزززززززززززززممممم


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »