عسل مامان

سلام به همه ی دوستای عزیز و مهربونم که توی این مدت غیبت طولانی همچنان احوالپرس ما بودن وما رو با محبتاشون شرمنده کردن...

دلیل اصلی غیبت، مشغله ی زیاد در محل کار و وقت گذاشتن واسه آوید خانومی بودش...

اینروزا من در تعطیلی به سر میبرم و لذتبخش ترین ساعات زندگیم رو در کنار عسلکم آوید و از بعد از ظهر تا شب در کنار آویدم و همسر عزیز و مهربون و زحمتکشم میگذرونم...

نمیدونم از کجا باید بنویسم...ترجیحا ماجراها رو از ادامه ی پست قبلی مینویسم...

روز نوزدهم تیرماه نفسم آوید به لطف خدای بزرگ و مهربون پانزده ماهگی رو پشت سرگذاشت و یکماه به تقویم زندگیش اضافه شد...الهی که من قربون این تقویم زندگیت برم مادر که لحظه به لحظه اش واسم عشق و امید رو به همراه داره...

دیگه اینکه در روز بیست وسوم تیرماه یعنی در 15 ماه و 4روزگی هفتمین دندونت هم از پیله اومد بیرون که میشه سومین دندون فک پایینی از سمت چپ...نق زدنا و بی حوصله بودنا هم بماند دیگه...

دیگه اینکه توی تیرماه خاله با دوتا دخترای نازش از اصفهان اومدن اینجا و تا الان هم هستن...

وای که تو چه میکنی واسه مهنوش که 7 ماهشه...اولا که به مادرجون و آقاجون اجازه نمیدی اونو بغل کنن ...تا میرن سمتش تو میزنی زیر گریه و به حالت قهر میری یه سمتی...البته تو خیلی خیلی دوستش داری آآآآ...مرتب دست میکشی به سر وصورتش و اونو نازی میکنی تازه به زبون خودت هم میگی نایی نایییییی...

به بابا حسین هم اصلا اجازه نمیدی که اونو بغل کنه...تا بهش میگیم حسین بیا مهنوش رو بگیر تو قهر میکنی و میری...قربونت برم اینقده ناز توی حالت قهر برمیگردی و هی پشت سرت رو نگاه میکنی که دلم میخواد همونجا درسته قورتت بدم...

منم تا بغلش میکنم میای با زبون اشاره و حرفهای نامفهوم میگی که بذارش زمین  و خودت هم همونجا میشینی و نازیش میکنی...

خلاصه اینکه ماجراها داریم باهات عزیزم...

چندروز پیش توی گهواره خوب بود ...تو رفتی بالا سرش و هی گهواره رو تکون میدادی و میگفتی: شششششش لالالالالااااااا و همین کافی بود که مهنوش از خواب بیدار بشه....

اینروزا یاد گرفتی که قهر کنی...خیلی جالب میزنی زیر گریه و میری سمت در خونه!!!

دیگه اینکه وقتی خونه ی مامانم هستیم همش توی دست و پای مامانم وول میخوری و یک لحظه ازش جدا نمیشی...تازه وقتی میگیم مادر جون مال کیه؟ تو به خودت اشاره میکنی و میگی من...همینطور آقا جون و دایی و عمه و عمو و خلاصه هرکی که تو رو ببره ددر مال توئه...

دیگه اینکه یاد گفتی بگی یک دو سه ولی تا ما میگیم یک تو سریع میگی دو...هرچی بهت میگم بگو یک تو میگی دو!!!اینم از یکی به دو کردن منو تو...

دخترک عزیزم، کماکان عاشق آهنگ و نای نای کردن و رقصیدن هستی...توی این مدت هم سفره ی حضرت ابوالفضل ع رفتیم هم عقدکنون خواهر زن عموت...که تمام مدت در حال رقصیدن بودی...

بابا یه سی دی مخصوص تو توی ماشین گذاشته که پر از آهنگای تند و شاده...یه ترانه هم هست که وسطش میگه :

این دختره    وای وای

دل میبره     وای وای

تو وای وای کردنش رو یاد گرفتی و تا بهت میگیم این دختره تو میگی بایییییی بایییییی

دل میبره بای بایییی و همینطور من بهش اضافه میکنم مثلا آوید گله تو هم میگی وای وای و این قصه ادامه دارد..

تازه یه ترانه توی گوشی خاله هم هست که تا چشمت به گوشیش میخوره بهش میگی بای باییییی واون باید واست اونو اجرا کنه...هر کی هم بهت میگه : قرشو برم تو میگی بای بایییییی

دیگه اینکه تا لباس نو تنت میکنم میگی به به و خودتو نازی میکنی..

چندروز پیش از حموم اومده بودم و حوله دور موهام بود اینقده صورتمو نازی کردی که دستاتو خوردم دیگه...

تازه وقتی آرایش میکنم حسابی ذوق میکنی و مدام انگشت قشنگت رو تو چشم و چال و دهن و دماغم فرو میکنی که منو از آرایش کردن پشیمون میکنی!!!

وقتایی هم که میخوایم بریم بیرون اگه توی بغل مادر جون ، آقا جون ، دایی  و یا عمو محمدت باشی حاضر نیستی بیای باهامون و با دستای کوچولوت میخوای در ماشین رو ببندی که ما بریم دیگه...

چندشبه تو رو میبریم اسب سواری و الاغ سواری!!!!!!!!تو چنان دسته ی الاغ رو میگیری و سفت خودتو نگه میداری که ما روده بر میشیم از خنده...وقتی سانس تموم میشه مگه میای پایین!!!...آقا لطفا دوباره روشنش کن... و این ماجرا ادامه دارد...گاهی هم که میخوای بری سوار اسب کناریش بشی ...نمیدونم چه فرقی دارن با هم آخه...

تازه تا فردا شب کلی بهمون حال میدی تا بهت میگیم دیشب کجا رفتی ادای الاغ سواری رو در میاری و خودتو تکون میدی!!!!

دیگه اینکه یادگرفتی خدارو شکر کنی...تا بهت میگم خدارو شکر کن دستای کوچولوتو میگیری بالا و به زبون خودت یه چیزی هم میگی که واسم نامفهومه...

موقع اذان هم که میشه بهت میگم مامان صلوات بفرست و تو دستاتو میرسونی به دهنت و شروع میکنی بوس فرستادن...یعنی میخوام بخورمت این مواقع...

تا یه خرابکاری میکنی با یه دستت میزنی روی اون یکی دستت و میگی بااااااااااااااااییییییی(یعنی وای)...بعدش دوتا دستاتو میزاری روی گونه هات و بازم میگی بایییییییی...

یعنی یه عسلی شدی اینروزا که اون سرش ناپیداست...ماچماچ

صبحهایی که کنارت هستم خصوصا اینروزا تا بیدار میشی به حالت پرسشی بهم میگی: ماماااااا ، باباییییییییی؟؟؟؟؟؟و سرتو به علامت کجاست بابایی تکون میدی...

یکی دوبار هم که از خواب بیدار شده بودی و رفته بودی از عروسکات آورده بودی و کنارم نشسته بودی بازی میکردی...نمیدونم چقدر بیدار بودی که بعدش منو بیدار کردی...

عاشق این هستی که وقتی صدای کلید انداختن بابایی میاد تو خودتو به خواب بزنی ومن به بابایی بگم آوید خوابه ، هیسسسسسسس...وتو غش غش بخندی...چنان توی بغلم خودتو به خواب میزنی که انگاری دو ساعته خوابیدی...البته گاهی چشاتو باز میکنی و یه نگاه به دور و بر هم میندازی!!!

خیلی از کلمات رو بعد از ما تکرار میکنی ولی جمله ای که میگی من بده هستش ...وقتی چیزی رو بخوای...خصوصا وقتی خاله بساط غذای مهنوش رو آماده میکنه تو میری کنارش و میگی من به ...من بده...

دوسه شب هم با فاصله، نیمه شب از خواب با گریه ی شدید بیدار میشدی و به هیچ طریقی آروم نمیشدی...فکر میکنم سر دلت سنگینی میکرد ...چون یکی دو ساعت بعد از خوردن عرق نعنا آروم میشدی و میخوابیدی...

دیگه اینکه هرکاری ما توی خونه میکنیم تو هم بلافاصله تکرار میکنی...حتی سعی میکنی ادای منو که با پا دکمه ی سه راهی محافظ تی وی که پشت زیر تلویزیونی هستش رو خاموش روشن میکنم دربیاری...میری همونجا می ایستی و پاتو دراز میکنی...خلاصه اینکه دیگه مجبورم خم و راست بشم و خودمو کش و قوس بدم تا برسم به محافظ...

عاشق جامپینگ کردن روی تخت ما هستی...تازه میخوای منو بابا دوتایی کنارت باشیم...چند شب پیشا به بابا میگفتی بابایییییییی مامایییییییی و اشاره به لپت میکردی و صدای بوسیدن در می آوردی...ما فکر کردیم که میخوای تو رو ببوسیم..بوسیدیم ولی تو با چنان اخمی گفتی نهههههههههه باباییییییییییی ، ماماییییی و باز همان صدای بوسیدن و اشاره به من...فهمیدیم که دخترمون قصد خیر دارهخجالت...خلاصه بابایی منوبوسید و تو کلی ذوق زده شدی  و خندیدی...حالا نوار عوض شده بود و تو به من میگفتی، مامایییییییییییی،  بابایییییییییییی و اشاره به لپ و صدای بوس...خلاصه اینکه حسابی مارو گرفته بودی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...

دیگه اینکه تاب تاب میخونی و ما باید بقیه شو بخونیم...

وقتی بهت میگم یه چیزی رو واسم بیار حتما میری و اونو میاری...مثلا میگم آوید جون موبایل مامانی کو؟ میاری واسم؟ بعد میری همونجایی که هست و واسم میاری...

لباسای منو بابا رو هم میشناسی.... چندروز پیش دختر خاله ات فرنوش مانتوی منو توی دستش گرفته بود چنان از دستش می کشیدی و میگفتی ماماننننننننننننن که همه روده بر شده بودن از خنده

و کلی شیرین کاری دیگه که الان به ذهنم نمیرسه...

همیشه که بهت نگاه میکنم لطف بی دریغ خداوند رو توی وجود نازنینت میبینم...و میمونم که با چه زبونی باید بخاطر این هدیه ی بی نظیر ازش تشکر کنم...

خدای خوب و مهربون این روزها روزهای عزیز و مقدسی هستن..به حرمت تک تک ثانیه های این روزا و شبای عزیز از ته دل از تو میخوام که همه ی بچه ها رو واسه پدر و مادرشون صحیح و سالم نگه داری و هیچ مادری داغ بچه نبینه...ازت میخوام همیشه صدای خنده های قشنگشون فضای خونه رو پر بکنه و دل ماها شاد بشه...

خداوندا هیچ چیزی از لطف و کرم تو دور نیست...چشم همه ی چشم انتظارای بچه رو هم به نور بچه ی سالم وصالح روشن کن...

مریضا رو شفای عاجل بده و گناهانمون رو هم به بزرگواری خودت ببخش...

دخترم ، امیدم، توی این شبا برای عاقبت به خیری، خوشبختی ، آسایش ، سلامتیت و خیلی چیزای دیگه دعا کردم..البته این دعاها رو برای تو و همه ی دوستای نازنینت کردم...امیدوارم خداوند این فرشته های آسمونی و پاک رو تا همیشه واسمون صحیح و سالم حفظ کنه..

خدایااااااااااااااا متشکرممممممممم...بخاطر تمام داده ها و نداده هات شکررررر...اگه تا آخر عمرم هیچ چیزی بهم ندی باز هم شاکرت خواهم بود چرا که تو یه هدیه بی نظیر واسم فرستادی و اون دخترکم آوید هستش...البته بابای آوید هم که جای خودش رو داره...

پ.ن : بالاخره بعد از کلی تحقیق موفق شدیم یه حساب خوب واسه آویدجون باز کنیم...اگه کسی خواست بگه تا واسش توضیح بدم...

پ.ن 2: ببخشید که خیلی طولانییییی شد...

و مهمتر از همه اینکه عاشقتمممممممممممممممممممممم نفسسسسسس...اینو بدون که قلبم به عشق تو میزنه و جونم بسته به جون تو هستش آوید عزیزم...

 در پستهای بعدی بیشتر از شیرین کاریات مینویسم عسلمقلبماچماچ

 

اینم از عکسهای این پست که شاید یکی از دلایل دیر آپیدن هم این بود که وقت نمیکردم عکسا رو از دوربین انتقال بدم!!! 

آوید و تولد خودمونی محمدرضا ( پسر دایی آوید)

 آوید که همچنان عاشق فوت کردن شمعاست

 

 

 

 

آوید در حال به به  کردن واسه لباسش 

 آوید در حال رقصیدن و شادی کردن در عقد کنون خواهر زن عموش

آوید و ادایی که وقتی دوربین رو دست دختر دایی باباش می دید در می آورد

آوید و موهای سشوار کرده ی پریشون بعد از حمام

مهنوش کوچولوی خاله

آوید و اسب سواری ...این بار دوم بودش...انگاری ترسیده بود

ماشالااااااااااااااااااااااااااااا یادتون نرهمژه

/ 21 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فيروزه

واي مامان تنبل بلاخره آپ فرمودن؟! عزيزم آويد جونم ماشالله چه بزرگ و خانم شدي...واي عاشق رقصيدنت شدم وروجك ناز.هميشه بري تولد و عروسي و جشن و شادي و هي شمع فوت كني و هي قر بدي خانم خانمها[گل]

سمانه

هزلر ماشاللا بهش. چقدر با مزه و شیرین شده. [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] خیلی لذت بردم از خوندن کاراش. خدا حفظش کنه. عکساش هم خیلی ناز و با مزه شدن.

مامان جوجه طلا

به به کلی لذت بردم از نوشته هات . 15 ماهگی آوید جون مبارک دندون هفتمش مبارک باشه . همشو خوندم چقدر خوشم میاد بچه ها قهر میکنن خیلی تو دلبرو میشن خیلی کامل نوشته بودی . خانومی از مرخصی لذت ببر و زود به زود آپ کن. آوید جونو ببوس خیلی جیگر شده.

نارینه

هزار ماشالله به دختر طلای خودم با این همه شیرین کاری ... ایشالله همیشه تنشون سالم باشه تا بتونن شیطونی کنن و مامانشون رو حرص بدن !! ببوسش دخترکم رو

بهاره مامان باران

به به چه عجب ؟ کلی دلمون تنگ شده بود دنون های جدید مبارک آوید خانوم خیلی بزرگ شدی ماشالااااااا مامان جون در مورد حسابش به من توضیح بده که خیلی لازم دارم منتظرم

مامان بنیتا

ای جونم قربونت برم که اینقدر کارات با مزه شده عسلمممممم...فدای قهر کردنش بشم جیگرمو [ماچ] عزیزم ببخشید دیر سر زدم مشغول پروژه عظیم !!!از شیر گرفتن بودم[وحشتناک] گل دخترو حسابی از طرف من ببوس دوست جون[ماچ][ماچ][ماچ]

negin

سلامت و شاد باشید آپم