آوید و بیمارستان

سلام

دختر نازم الانم که دارم اینو واست مینویسم هنوز توی شوک هستم و روحیه امو کماکان باختم...

دوشنبه ی هفته ی گذشته بعد از دوروز رفتن به مطب دکتر ، آقای دکتر تشخیص داد که باید بیمارستان بستری بشی...همونجا بی اختیار اشکهای من بود که پایین میومد...انگار با یه پتک کوبیده بودن توی سرم...گیج و منگ اومدم خونه ی مامانم و وسایل مورد نیازت رو که اونجا بودن برداشتم و رفتیم بیمارستان...تب 40درجه و عفونت گوش توی سرم دور میخورد و اصلا نمیتونستم هضمش کنم که چطور یهو اینطوری شد....

دو روز توی بیمارستان به اندازه ی دوسال واسم گذشت...اون موقع که میخواستن نمونه ی خون از تو بگیرن و آنژوکد رو بهت وصل کنن خیلی سخت گذشت واسم...کماکان اشکام میومد پایین و خدا رو صدامیکردم...شب اول خودمو خودت تنها بودیم...اجازه نمیدادی پاشویه ات کنم...همش تو بغلم بودی و بیقراری میکردی...فردا صبح مامانم اومد و دکتر اجازه داد که بخاطر بارداریم کنارم بمونه... وقتی جواب ازمایشاتت اومد و دکترت معاینه ات کرد دستور داد که تزریق سفتریاکسون رو بخاطر عفونت گوش واست شروع کنن...دو روزبعد چهارشنبه مرخص شدیم...تا پنج شنبه شب که شروع کردی بالا آوردن...مثل شیر آبی که باز کرده باشیم بالا میاوردی...نصفه شب رفتیم اورژانس همون بیمارستانی که بستری بودی...گفتن موردی نداره و ببرینش خونه...غافل از اینکه آب بدنت همینطور کم و کمتر میشد...تا صبح این وضعیت ادامه داشت...صبح بردیمت بخش اطفال بیمارستان...به دکترت زنگ زدن و تلفنی دستور داد بستریت کنن...نیم ساعت بعد اومد و شروع کرد دادوبیدادکردن که با این بچه چه کردین؟ منم که فقط اشک میریختم حتی نای اینکه بهش بگم که دکتر اورژانستون تشخیص داد که هیچیش نیست رو نداشتم...اگه همون نصفه شب بستریت میکردن اینقدر حالت بدتر نمیشد...

تو بستری شدی و حالت NPO رو دکتر واست نوشت..... حالتی که تا 24 ساعت نباید حتی یه قطره آب هم میخوردی...چقدر نق زدی و بیقراری کردی...همش میخواستی که بهت آب بدیم...تا فردا ساعت 11 هیچی نخوردی و من قلبم درد گرفته بود...مامانم کمک دستم بود و آرومم میکرد...دکتر اومد ولی گفت خیلی کم در حد 30سی سی بهش شیر بدین...ولی این مقدار شیر کم چطوری تورو سیر میکرد آخه؟؟؟؟همون روز دوبار بالا آوردی...فردا دکتر گفت اون مقدار همیشگی رو بهش بده که منم بهت نصف اونو دادم ولی بازم بالا آوردی و مجبور شدیم مقدارشو نصف کنیم دوباره...یعنی 60 سی سی...شکمت هم که روان بود ولی در حد دوسه بار در روز...

خلاصه روز یکشنبه هم دوبار بالا آوردی ...روز دوشنبه بالا نیاوردی و دکتر مرخصت کرد ولی قرار شد تا یکشنبه هفته آینده هیچی غیر از شیر آنهم دوساعت یکبار به مقدار 60سی سی نخوری...و گفتش روزانه 10-20 سی سی بهش اضافه کن...سونوی کامل شکمی هم از احشا و امعای داخلیت نوشت که انجام دادیم و خداروشکر خوب بود و مشکلی نداشت...

اینروزا هم خداروشکرکمی بهتر شدی ولی من هنوز هم میترسم...از اینکه مبادا باز هم بالا بیاری...

لاغر شدی خیلی زیاد...انگار اون آوید قبلی نیستی...دلم کبابه واست که گرسنه میمونی و نمیشه غیر از شیر چیزی بهت بدم مادر...

غذا از گلوی من و بابات پایین نمیره...من که فقط در حد رفع گرسنگی یه چیزی میذارم دهنم...اونم دور از چشم تو عزیز دلم...

این دو هفته خیلی به من سخت گذشت...اینکه چطور یهو وبی مقدمه گوشات عفونت کرد و اونطوری شدی هنوز برام قابل قبول نیست...

کلی نذر و نیاز کردم واسه سلامتیت مادر...

از خدا خواستم که هیچوقت منو با جگرگوشه هام امتحان نکنه ...چون نمیتونم از امتحانش سربلند بیرون بیام...واقعا امتحان سختی بود...خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکنه..

دخترک ملوس و معصوم و نازم ، عاشقتم و بعد از خداوند مهربون تو واسه من قابل ستایش و پرستشی مادر...

/ 20 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نارینه

خداروشکر عزیزم که حال دخترم بهتر شده نگران نباش .. انشالله که دیگه پیش نمیاد

مامان بنیتا

سلام دوست عزیزم...واقعا شکه شدم از خوندن پستت و ببخشید دیر سر زدم....الهی بمیرم واسه آوید جونم که این جوری زجر کشیده و شما که با وجود بارداری این درد رو هم تحمل می کردی امیدوارم حال گل خانوممون خوب خوب شده باشه و دیگه همچین خاطرات بدی رو تجربه نکنید عزیزم

فيروزه مامان الينا

واي عزيز دلم چقدر ناراحت شدم برات...الهي ديگه هيچوقت رنگ مريضي رو نبيني فرشته كوچولوي من...خيلي دوستت دارم...يه خسته نباشيد جانانه هم براي مامان گلت[قلب]

هنگامه مامان تبسم

سلام خیلی متاسف شدم امیدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه تبسمم این چند وقته همه اش مریض بود ناراحت نباش عزیزم

راحله

واااااااااا ی خدای من سالی جوووونم چی کشیدین شماااااااا[گریه][گریه][گریه]الهی من فدای لپای خوشکلش بشم که آب شده...الهی فدای دستهای کوچیکت بشم که سرم بهش وصل شده.....خدایا هیچ پدر و مادری رو با مریضی بچه شون امتحان نکن...... خیلی خیلی ناراحت شدم بخداااا آخه این دیگه چه مریضی بود که اینطوری این طفل معصوم رو از پا در آورد....امیدوارم الان حالش خوب خوب شده باشه و دیگه هیییچ وقت هیییچ وقت پا تو بیمارستان نذاره

خاه جون آوید

جدی جدی خیلی روزای سختی بود امیدوارم دیگه اصلا واست تکرار نشن خوشمل خاله

نارینه

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی تولدت مبارک دخترنازم برات یه دنیا سلامتی و دلشادی آرزو میکنم

نارینه

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی تولدت مبارک دخترنازم برات یه دنیا سلامتی و دلشادی آرزو میکنم